روان ناروان

پلی دیدم پیاده
درون ٔپل، ستونی دیدم پیاده
در جوی آبی‌ میچکید قطره قطره
قطره قطره آب در جوی بروان بود
آیا روانی‌ جوی از قطره ی آب بود؟

روانی‌ جوی رفت و سر رسید
به دریای بسته ای‌ باز رسید
به دریا گفت من جوی روانم
دریا گفت من آرامم و مینوایم
از دریا پرسید نوایی کن مرا
راهی‌ بده مرا
در روانی‌ خود گم گشته بودم

آان چیست که تو را آرام می‌کند؟
گفت آسمان آبیست
بالای موج پرواز مرغابیست
بر زیر بالش هوای آزاد است
بر روی بالش جای تو خالیست

رود باز پرسید مرغابی بر من چه کند؟
دریا گفت روان تو را آرام کند
رود باز پرسید من روانم
چه دانم که توانم نروانم؟

دریا گفت پس بگیر آبی آسمان را
که در روان تو رنگی‌ بنوازد
باز گفت آرام خواهم شد

تو چرا خود را بسته ای‌؟
دریا گفت باز بودم
زیرم بسته بود
لرزشی آامد شکافی یافتم
زندانی شدم، دریا شدم

رود گفت من که روانم
خود را چرا سپردم به دست تو
دریا گفت تو نیز به خیالت روانی‌
ولی‌ از دو طرف به زندانی