RSS feed for this section

Archive | Poetry

روان ناروان

پلی دیدم پیاده درون ٔپل، ستونی دیدم پیاده در جوی آبی‌ میچکید قطره قطره قطره قطره آب در جوی بروان بود آیا روانی‌ جوی از قطره ی آب بود؟ روانی‌ جوی رفت و سر رسید به دریای بسته ای‌ باز رسید به دریا گفت من جوی روانم دریا گفت من آرامم و مینوایم از دریا […]